معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢٥ - شعر
شعر
پژواک
فاضل نظری
بستن زلف رها سنگدلی میخواهد
دل شکستن همهجا سنگدلی میخواهد
چون دلت حال مرا دید، نپرسید چرا
عشق بیچون و چرا سنگدلی میخواهد؟
تو هم ای بخت! ملامتگر ما باش، ولی
سرزنش کردن ما سنگدلی میخواهد
کوه بودم همهی عمر و نمیدانستم
راه بستن به صدا سنگدلی میخواهد
رود یک عمر مرا گفت: بیا تا دریا
سنگ ماندن به خدا سنگدلی میخواهد
کربلا آمد و من حرّ گرفتار، بیا
دل ندادن به بلا، سنگدلی میخواهد
ظهر عطش
علیرضا فولادی
ذوالجناح آمد و آیینهی زخم است تنش
هر چه آیینه به قربان چنین آمدنش
این زبانبسته چه دیدهست که در ظهر عطش
چشمه در چشمه سرشک است زبان سخنش
بیسوار از سفر کربوبلا آمده است
مثل باغی که به تاراج رود یاسمنش
وای ای وای به خونِ که حنایی شده است
جای جای بدنش، یال شکن در شکنش؟
با سکوتی به بلندای هزاران فریاد
نوحه میخواند و بانوی حَرَم سینهزنش
ماه بیخسوف
مهدی مردانی
دیشب دلم شکسته و ویران، گرفته بود
در چشمهام، نمنمِ باران گرفته بود
یادم نمانده از چه نوشتم که دفترم
رنگ کویر و بوی بیابان گرفته بود
این بیت را که خواندم، لبهام خشک شد
چون دشت را حرارت عصیان گرفته بود
دستم نوشت: آب... پَریّ سه ساله سوخت
انگشتهام آتش سوزان گرفته بود
بیاستعاره مَرد- نوشتم که- ماه شد
ماهی که بیخسوف چه آسان گرفته بود
ماهی که از خیال رسیدن به او فرات
با جزر و مد بهانهی طغیان گرفته بود
از عشق جرعه جرعه که پر کرد مشک را
دشمن دوباره هیبت شیطان گرفته بود
پس کُشتههای بدر و جمل را مرور کرد
چون ذوالفقار با نفسش جان گرفته بود
از رعد تیغ و برق دوتا چشم حیدری
گویا میان علقمه طوفان گرفته بود
افتاد روی خاک، دوتا دست بیقرار
وقتی که ماه، مشک به دندان گرفته بود
پس صفحههای دفتر من خیسخیس شد
بغضم شکست، نمنم باران گرفته بود
لبهام تشنه بود ولی دست خستهام
این شعر را مقابل لیوان گرفته بود...
اسبی که تنهای تنهاست
محمدعلی مجاهدی (پروانه)
نذر ذوالجناح
میآید از سمت غربت، اسبی که تنهای تنهاست
تصویر مردی که رفتهست در چشمهایش هویداست
یالش که همزاد موج است دارد فراز و فرودی
امّا فرازی که بشکوه، امّا فرودی که زیباست
در عمق یادش نهفتهست، خشمی که پایان ندارد
در زیر خاکستر او گلهای آتش شکوفاست
در جان او ریشه کردهست، عشقی که زخمیترین است
زخمی که از جنس گودال، امّا به ژرفای دریاست
داغی که از جنس لالهست، در چشم اشکش شکفتهست؟
یا سرکشیهای آتش در آب و آیینه پیداست؟
هم زین او واژگون است، هم یال او غرق خون است
جایی که باید بیفتد از پای زینب، همینجاست
دارد زبان نگاهش با خود سلام و پیامی
گویی سلامش به زینب، امّا پیامش به دنیاست:
از پا سوار من افتاد، تا آن که مردی بتازد
در صحنههایی که امروز، در عرصههایی که فرداست
﷼﷼﷼
این اسب بیصاحب انگار در انتظار سواریست
تا کاروان را براند در امتدادی که پیداست﷼